تبليغاتX
هیئت مهدیون (شهرستان بابل) - جوانی
 
مرکز اطلاع رسانی هیئت مهدیون( شهرستان بابل)
 

جوانی

بسم الله الرحمن الرحيم *

وَالـْعَصْر ِ * إنَّ الإنـْسانَ لـَـفي خُسْر ٍ * إلاّ الـَّذينَ ءَامَـنوُا وَ عَمِلـُوا الصّالِحاتِ *وَ تـَوَاصَوْا بــِالـْحَقِّ وَ تـَوَاصَوْا بــِالصَبْر ِ *

ا َفـَحَسِـبْتـُمْ أنـَّما خَلـَـقـْـناكـُمْ عَبَثا ً‏

وَ أنـَّكـُمْ إلـَيْـنا لاتـُرْجَعُونَ؟                  مؤمنون/115

*****************************

طي شد اين عمر تو داني به چه سان؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصير من است، اين كه خود مي دانم؛

كه نكردم فكري.

كه تأمل ننمودم، روزي، ساعتي، يا آني.

كه چه سان ميگذرد عمر گران؟

********

كودكي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط! فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات.

همه گفتند: كنون تا بچه است، بگذاريد بخندد شادان! كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست. بايدش ناليدن.

من نپرسيدم هيچ!

كه پس از اين ز چه رو، نتوان خنديدن؟

نتوان فارغ و وارسته ز غم، همه شادي ديدن؟

همچو مرغي آزاد، هر زمان بال گشادن؟

سر هر بام كه شد، خوابيدن؟

من نپرسيدم هيچ!

كه پس از اين ز چه رو، بايدم ناليدن؟

هيچ كس نيز نگفت، زندگي چيست؟ چرا مي آييم؟

بعد از اين چند صباح، به چه سان بايد رفت؟ به كجا بايد رفت؟ با كدامين توشه، به سفر بايد رفت؟

من نپرسيدم هيچ!

هيچ كس نيز نگفت!

************
وجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط! فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات.

بعد از آن باز نفهميدم من، كه چه سان عمر گذشت؟

ليك همه گفتند كه:    جوان است هنوز، بگذاريد جواني بكند. بهره از عمر برد. كامروايي بكند. بگذاريد كه خوش باشد و مست! بعد از اين باز و را عمري هست.

يك نفر بانگ برآورد كه او، از هم اكنون بايد فكر آينده كند.

ديگري آوا داد، كه چو فردا بشود، فكر فردا بكند.

سومي گفت همان گونه كه ديروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنين فردايش.

با همه اين احوال، :‌

من نپرسيدم هيچ!

كه چه سان دي بگذشت؟

آن همه قدرت و نيروي عظيم، به چه ره مصرف گشت؟

نه تفكر، نه تعمق، و نه انديشه دمي؛ عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي.

چه تواني كه ز كف دادم مـــــــــــــفت.

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت.

قدرت عهد شباب، مي توانست مرا تا به خدا پيش برد.

ليك بيهوده تلف گشت جواني

هيهااااااات...

آن كساني كه نمي دانستند، زندگي يعني چه، ره نمايم بودند.


عمرشان طي گشت، بيخود و بيهوده.

و مرا مي گفتند، كه چو آنها باشم؛

كه چو آنها دائم، فكر خوردن باشم. فكر گشتن باشم. فكر تأمين فراش، فكر ثروت باشم. فكر يك زندگي بي جنجال، فكر همسر باشم.

كس مرا هيچ نگفت؛

زندگي ثروت نيست. زندگي داشتن همسر نيست. زندگاني كردن، فكر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست.

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت.

كه صد افسوس كه چون عمر گذشت، معني اش مي فهمم.

حال مي پندارم، هدف از زيستن اين است رفيق:

من شدم خلق كه با عزمي جزم،

پاي از بند هوا گــُسَلـَم

پاي در راه حقايق بنهم.

فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بُخل.

مملو از عشق و جوانمردي و زهد.

در ره كشف حقايق كوشم.

شربت جرأت و امّيد و شهامت نوشم.

زره جنگ براي بد و ناحق پوشم.

ره حق پويم و حق جويم و پس

حق گويم.

آن چه آموخته ام، بر دگران نيز نكو آموزم.

شمع راه دگران گردم و با شعله خويش، ره نمايم به همه، گر چه سراپا سوزم.

من شدم خلق كه مثمر باشم.

نه چنين زائد و بي جوش و خروش. عمر بر باد و به حسرت خاموش.

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت، معني اش مي فهمم؛ كاين سه روز از

عمرم، به چه ترتيب گذشت:

كودكي بي حاصل؛

نو جواني باطل؛

وقت پيري غافل.

به زباني ديگر:

كودكي در غفلت؛

نوجواني شهوت؛

در كهولت حسرت.

*

گذشت عمرم به غفلت ها چو ابر آهسته آهسته ...!

*******

يا بابَ الحوائج يا موسي بن جعفر، عليكَ مِـني السَّلام؛ أنتَ يا مولاي قُلْتَ:

«طوبي لِـشيعَـتِـنا، الـْمُـتِـمَـسِّـكينَ بـِـحَـبْـلِـنا في غَـيْـبَـةِ قائِـمِـنا، الثــّابـِـتينَ عَلي مُوالاتِـنا وَ الـْبَـرائـةِ مِنْ أعْدائِـنا، اُولـَـئِكَ مِـنـّا وَ نـَحْنُ مِـنـْهُمْ، قـَدْ رَضوا بـِنا ا َئِـمَّه وَ رَضينا بـِـهـِـمُ الشـّيعَه؛ فـَـطوبي لـَهُمْ، وَاللهِ مَعَـنا في دَرَجاتِـنا يَوْمَ الـْقيامَة»

**********
«خوشا به حال پيروان ما، كه به ريسمان ولايت ما تمسك جسته اند در حاليكه امام ايشان از آنها غائب است، بر دوستي ما ثابت قدمند و با دشمنان ما دشمني مي كنند؛ آنها از ما هستند و ما از ايشان هستيم. آنها ما را به امامت قبول كرده اند و ما ايشان را به شيعه بودن قبول كرده ايم. خوشا به حال ايشان. به خدا سوگند كه ايشان در قيامت در درجه ما هستند

  نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:21  توسط آرش رويگري  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM